|
او هرروز به بقیع می رفت و عبیدالهه فرزند حضرت را با خود می برد،برای شنیدن نوحه سرایی او مردم مدینه جمع می شدند-مروان بن حکم نیز در بینشان بود-و از سوز و گداز نوحه سرایی او به گریه می افتادند . اشک می ریختند.
می گفت: "ای آنکه عباس را هنگامی که بر توده مردم حمله ور می شد دیده است در حالی که پشت سر او فرزندان حیدر قرار داشتند که هر کدام شیر ژیانی بودمد و حمله ور می شدند و به من خبر رسیده است که بر سر پسرم عمودی رسیده است در صورتی که دستان او بریده بوده وای بر من!لحظه ای که عمود بر سر او اصابت می نمود پسرم اگر شمشیری در دست داشت هرگز احدی جرئت نمی کرد تا عمود بر سرش زند" یا من رأی العباس کرِّ علی جماهیر النقد ووراه من ابنا حیدر کل،لیث دی لبد انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید ویلی عللی شبلی اما ل برأسه ضرب العمد لوکان سیفک فی ید یک لما دنی منک احد
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:35  توسط نوید
|
ام البنین انگار مادر ادب است و ادب، زاده اوست. تاریخ، معرفت و ولایت غریب این زن را با حیرت بر دست گرفته است.
چنین نیست که ادب و معرفت این بانوی محیر العقول، صفتی باشد در کنار صفات درخشان دیگر او. خورشید ادب او از چنان نورانیتی برخوردار است که همه صفات زیبای او را تحت الشعاع خود قرار می دهد. وقتی کاروان اسرای کربلا به مدینه نزدیک می شود، کسی پیشتر از کاروان خود را به شهر می رساند تا خبر ورود کاروان را اعلام کند. بشیر از مواجهه با یک تن بسیار پرهیز دارد و او«ام البنین» است. نمی تواند و نمی خواهد حامل خبر شهادت چهار دلاور یک مادر باشد. چه بگوید؟ چگونه بگوید؟ کدام زبان است که در هرم گدازنده این خبر نسود؟! اما می شود آنچه نباید بشود. ام البنین نزدیکی کاروان کربلا را در می یابد و به سمت دروازه شهر به راه می افتد و در میانه راه با«بشیر» مواجه می شود. سئوال ام البنین چیست جز: - چه خبر؟ چه بگوید بشیر؟! به مادری که «ام البنین» بودنش به افتخار چهار پسر و چهار دلاور محقق شده است، چه بگوید؟! تلاش می کند که زهر مصیبت را آرام آرام و جرعه جرعه بنوشاند. می گوید: سرت سلامت مادر! عباست به شهادت رسید. و منتظر صیحه«ام البنین" می ماند. اما ام البنین نمی شنود این خبر را و باز می پرسد: - چه خبر؟ و بشیر مبهوت و متحیر جرعه دوم را به ساغر صبوری ام البنین می ریزد. - مادر عبدالله هم به دیدار خدا شتافت. انگار ام البنین باز هم چیزی جز سئوال خود می شنود. - پرسیدم چه خبر؟! و بشیر ضربه خبر آخر را فرود می آورد و خود را خلاص می کند: - چه بگویم مادر، عثمان و جعفرت هم شهد شهادت نوشیدند. اما ام البنین خلاص نمی شود، آشفته تر می شود. نقاب از چهره ادب بر می دارد، معرفت مکتوم را برملا می کند. فریاد می کشد: - بشیر! از حسین چه خبر؟«ان اولادی و من تحت الخضراء کلهم فداء لابی عبدالله الحسین.» همه بچه های من و همه آنچه زیر این گنبد میناست، به فدای ابی عبدالله. بگو از او چه خبر؟ و بشیر غریق این دریای معرفت، دست و پایی می زند و خبر شهادت حسین (ع) را در جام جان ام البنین می ریزد و ام البنین تنها یک جمله می تواند بگوید: -«قطعت نیاط قلبی» بنده دلم را پاره کردی، شاهرگ حیاتم را بریدی! و بعد صیحه می کشد، گریبان می درد و روی می خراشد. پس مهر مادری کجاست؟ مهر مادری اینجا ظهور نمی کند. اینجا همه چیز در مقابل خورشید ولایت بی رنگ است. جایی که حسین (ع) مطرح است، ام البنین فرزندانش را نه تنها نمی بیند که به خاطر می آورد، قابل طرح نمی داند. حتی این قدر که از سرنوشتشان سئوالی بکند و خبری بگیرد. اما مهر مادری چیزی نیست که برای همیشه مکتوم بماند، آن هم مادری مثل ام البنین، و فرزندانی مثل عباس و عبدالله و عثمان و جعفر. ام البنین افتخارش به این چهار پسر رشید و دلاور و زیباست. این چهار دسته گل برای او کنیه و لقب شده اند؛ آن قدر که نام او - فاطمه - فراموش شده و نام اینان بر او نشسته است. اصلا بهانه اتصال او به خاندان ولایت هم همین معنا بوده است. امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) رفته است پیش برادرش عقیل - که در عام رجال و انساب مهارتی تمام دارد - و گفته است: زنی می خواهم از خاندان شجاعت و شهامت، زنی شیردل و دلاور. و عقیل پرسیده است: چرا؟ و او فرموده است: می خواهم فرزندانی دلاور بیاورد برای یاری حسین (ع). و عقیل در میان تمام قبال عرب، قبیله بنی کلاب را برگزیده است و در میان آن، فاطمه دختر بنی حزام کلبی را. و گفته است: این همان است که تو می خواهی. پس موجودیت ام البنین بسته به این چهار دلاور است و دل کندن از اینها ساده نیست. فدیه کردن اینها آسان نیست. وقتی از هرم مصیبت حسین (ع) قدری کاسته می شود، ام البنین آرام آرام به یاد فرزندان خود می افتد. در گوشه ای از قبرستان بقیع می نشیند، به یاد چهار گلدسته حرم مرثیه می خواند و اشک می ریزد؛ آن چنان که مردان قسی القلب هم از مرثیه های جانگداز او به گریه می افتند. وقتی زنان مدینه با خطاب ام البنین او را تسلیت می گویند، داغ دلش تازه می شود و در میان ضجه و مویه، اشعاری را - فی البداهه - زمزمه می کند که ترجمه آن چنین است: دیگر مرا ام البنین نخوانید، دیگر مرا مادر شیران شرزه ندانید، من به خاطر پسرانم ام البنین خوانده می شدم ولی اکنون هیچ پسری برای من نمانده است. من چهار باز شکاری داشتم که همه در آماج تیر شدند، از رگ و پی خود بریدند و مرگ را در آغوش کشیدند و بدنهایشان با نیزه های دشمنان تکه تکه شد و همه با اندام چاک چاک بر روی خاک غلطیدند و روز را به شب رساندند. ای کاش می دانستم که ماجرا همچنان است که من شنیدم! یعنی به راستی دستهای عباس مرا از تن بریده اند؟!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:29  توسط نوید
|
سالهای سال پای این سروها نشسته است. هر چهار را به خون جگر آب داده است، پرورده است، بزرگ کرده است برای امروز.
و امروز هر چهار را یکجا تقدیم میدان کرده است. از میان این چهار، عباس سر آنهاست؛ گل آنهاست و ماه آسمان آنهاست. و اما عباس تنها ماه آسمان خانه ام البنین نیست. ماه آسمان بنی هاشم است؛ بنی هاشمی که همه به زیبایی شهره اند و به رشادت مشهور. ابروانشان پیوسته است، چشمانشان درشت، مشکی، سرشار از صلابت و جذبه و محبت، با سایه بانی بلند از مژگانی سیاه. بدنها همه متناسب و تنومند، قدها همه رشید، دستها همه استوار و اجزای اندام همه موزون و بی عیب و نقص و در میان این همه، برتری یافتن، ممتاز شدن و چون ماه نو مشار الیه همگان قرار گرفتن، کاری سخت است و چیزی افزون می طلبد. و عباس دارنده این افزونی است؛ آن قدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدینه، همگان واله و شیدا و خیره می مانند و بعضی بی اختیار "و ان یکاد" می خوانند. "ماه بودن" بی همانند عباس، دوست و دشمن را هماره به تواضع واداشته است. دوست را از سر محبت و دشمن را از سر صلابت، خویش را از سر جمال و بیگانه را از سر جلال. مادرش افتخار زنان بنی هاشم، ام البنین و پدرش برترین پدر عالم علی(ع) است بنابراین عباس برادر حسین (ع) است و هر دو فرزند علی مرتضایند (ع) و طبیعی است که یکدیگر را برادر خطاب کنند و حسین (ع) همیشه او را برادر می خواند و حسن (ع) نیز و زینب و ام کلثوم هم - علیهما السلام. اما عباس هیچ گاه حسین (ع) را برادر خطاب نمی کند و نه آن سه دیگر را برادر و خواهر. در مقابل حسین (ع) بال می گسترد و هر بار او را به الفاظی چنین می خواند: - سید من! آقای من! مولای من! امام من! فرزند رسول من! و در مقابل زینب: - بانوی من! سرور من! پیامبرزاده من! و این یکی از ظرایف و شگفتی های "ادب" عباس است در مقابل حسین برادر، حسین رهبر و اهل بیت پیامبر علیهم السلام. و همیشه در توجیه این ادب ظریف، پاسخی مودبانه تر و ظریف تر در آستین دارد: حسین (ع) - جانم به فدایش - فرزند فاطمه (س) است، دختر پیامبر؛ و من فرزند فاطمه (س) نیستم. اگرچه مفتخرم به فرزندی علی (ع) اما مادر او برترین زن عالم امکان است، فاطمه (س) است. من چگونه او را برادر بخوانم؟! یا باید او را تا خودم پایین بیاورم یا خود را تا او بلند بشمرم و برادر خطابش کنم، حاشا که این دو هر دو خلاف ادب است و جسارت به ساحت مقدس حسین (ع). راستی فرزندان حسین (ع) سکینه و رقیه هم او را عمو خطاب می کنند و او بال در می آورد از شنیدن این لفظ آن قدر که از فراز دشمنان تا فرات پرواز می کند... ولی او حسین (ع) را برادر خطاب نمی کند. اما در تمام طول عاشورا و در همه ارض کربلا فقط یک جا هست، یک لحظه هست که ناگاه لفظ برادر بر زبان عباس جاری می شود: - "اخی! ادرک اخاک" برادر! برادرت را دریاب! اینجا کجاست؟ این لحظه چه لحظه ای است؟! این درست است که عباس در این لحظه در نهایت استیصال است. دشمن او را محاصره کرده و فهمیده است که او قصد جنگیدن ندارد؛ فقط می خواهد مشک آب را با امید به مقصد خیمه ها برساند و این به دشمن جسارت بخشیده است؛ آن قدر که هر دو دست او را بریده اند، عمودی آهنین بر فرقش فرود آورده اند، مشک امیدش را متلاشی کرده اند، سر و رو و چشم و اندام او را غرق تیر و نیزه ساخته اند و او را از اسب به زیر افکنده اند. اینها همه درست ولی هیچ کدام سبب نمی شود که عباس از آن ادب معهود خود عدول کند و حسین (ع) را برادر بخواند. تنها یک چیز می تواند در آن لحظه غریب، عباس را مجاز یا وادار به ادای لفظ برادر کرده باشد و آن اینکه: فاطمه - سلام الله علیها - در آن لحظه غریب، در آن محاق مظلومیت با سر و موی آشفته حضور یافته باشد، سر عباس را پیش از آن که به زمین بیفتد بر دامن گرفته باشد و گفته باشد: - فرزندم ! پسرم! عباسم! مادری فاطمه، فرزندی عباس... جواز ادای لفظ برادر... - برادر! برادرت را دریاب! ------------ سیدمهدی شجاعی (ادب در کربلا - موسسه همشهری)
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:15  توسط نوید
|
من البين ياحسين من زغري وشاب الراس
تانيت ناديت ليش تأخر عباس؟ ريته يـمي .. يـجلي همي .. وينه عمي ليش تأخر عباس؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 21:29  توسط نوید
|
آی اهل عالم بدونید عموی دارم نمی دونید که چقدر مهربونه
قامتش تا کهکشونه نگاهش رنگین کمونه تو چشای قشنگش هزار هزار آسمونه وقتی شبا خواب ندارم روی شونه اش سر می زارم در گوشم آروم آروم شعر محبت می خونه وای که چقدر عمو جونم مهربونه شونه هاش بالاتر از هر چی بلندی رو زمین عمو جونم می گه ای فرشته روی زمین راه نرو خسته میشی روی شونه هام بشین روی دوش عمو جونت همه عالم رو ببین از تو چشمام می خونه که چقدر دوستش دارم از تو چشماش می خونم که چقدر دوستم داره فکر می کنم عمو جونم اگر که با ما نباشه خدا اون روز رو نیاره اگه من تب بکنم تا نداره اگه خار تو پام بره تاب نداره هر چی ازش می ترسیدم خدایا اومد به سرم عمو جون رفت آب بیاره خبرش اومد به حرم عمو جونم تا تو بودی سر و سامونی داشتیم تا تو رفتی دل پر خونی داشتیم عمو جونم تا بودی چاره داشتیم کی لباس پاره داشتی تو که رفتی ما همه بیچاره شدیم از پی زیبب همه آواره شدیم بی گوش و گوشواره شدیم عمو جونم دل سامون نداره عمو جونم پای زینب جون نداره
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 20:49  توسط نوید
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر ختم رسل محمد مصطفی که برگزیده جهان است سلام جانشین وی ولی و امیر مومنان جهان علی بن ابی طالب سلام بر پاره تن رسول خدا فاطمه زهرا سلام بر نور چشم پیامبر و جوان اهل بهشت حسن بن علی سلام بر سید شهیدان و مظلومان جهان حسین بن علی سلام بر شبه حیدر در کربلا عباس بن علی سلام بر کسی که جانش را فدای برادر کرد سلام بر کسی که سقای کربلاست سلام بر کسی که بودنش مانند سایه بان اهل خیام است سلام بر زیبا رخ دشت کربلا سلام بر عبد صالح سلام بر کسی که دو دستش را در راه دین بر زمین افتادند سلام بر کسی که امید اهل خیام بود سلام بر کسی که پرچم حسین بن علی را تا آخر بر دست داشت سلام بر کسی که غیرتش عرش زمین را به لرزه در اورد سلام بر کسی که سردار دشت کربلاست سلام بر کسی که آب ننوشید تا اهل خیام راحت باشند سلام بر کسی که فاطمه زهرا او را پسر خود خواند سلام بر کسی که در بهشت دو بال به روی دوش خود دارد سلام بر کسی که از شرمساری به خیام نرفت سلام بر کسی که در راه پسر رسول خدا حرف دشمن را زمین زد سلام بر کسی که دختر ۳ ساله حسین را بر دوش می گرفت سلام بر کسی که عظمتش حیدری بود سلام بر کسی که نگهبان دشت کربلاست سلام بر کسی که جنگش به مثال حیدر بود سلام بر کسی که عمودی را به جان خرید تا از دین دفاع کند سلام بر کسی که عاشق مولای خود بود سلام بر کسی که که مولای خود را سیدی صدا می زد سلام بر کسی که شیر درنده بیشه هاست سلام بر کسی که صاحب مشک است سلام بر مادر وی که همچین قمری متولد کرده است سلام بر ام البنین که شیرانش به یاری حسین شتافتند سلام بر شهدای دشت کربلا سلام بر خون های به مظلومیت ریخته شده سلام بر سرهای بر نیزه رفته سلام بر چشمان گریان زینب و سلام بر سید و سالار شهیدان حسین بن علی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 9:19  توسط نوید
|
براي ياران ابا عبدالله شب عاشورا آخرين شب بود. فردايش روز فداكاري و حماسه آفريني و روز به اثبات رساندن ادّعاي صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسيدن، در راه دين عاشقانه جان دادن و از مرگ نهراسيدن و به روي مرگ لبخند زدن.
در آن شب، امام حسين(ع) آخرين سخنها و سخن آخر را با ياران در ميان نهاد. همة اصحاب را در خيمه اي گرد آورد. پس از حمد و ثناي الهي، با صدايي رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از اين كه هركس بماند، شهيد خواهد شد. از آنان خواست كه هركس ميخواهد برود، مانعي نيست و اين كه فردا هر شمشيري كه از نيام بر آيد دگربار نيامش را نخواهد ديد. سپرها سينه ها هستند شرابي نيست، خوابي نيست كنار آب ميجنگيم و آبي نيست به پاس پاكي ايمان ز ناپاكان كافر، داد ميگيريم تمام دشت را يكبار به زير هيبت فرياد ميگيريم و پيروزي از آن ماست چه با رفتن، چه با ماندن... و سكوت... تا هر كه ميخواهد در تاريكي شب برود. رفتنيها قبلا رفته بودند، آنان كه مانده اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ايمان، شهادت طلب و آهنين اراده. سخن امام به پايان نرسيده، پاسخ وفا از ياران برخاست. نخستين كسي كه برخاست و اعلام وفاداري و نبردتا آخرين قطرة خون كرد، عبّاس بود. ديگران هم لاي در لاي سخناني همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان اين بود كه: چرا برويم، كجا برويم، برويم كه پس از تو زنده بمانيم؟! خداوند چنين روزي را هرگز نياورد!به مردم چه بگوييم؟ اگر نزد آنان برگشتيم، بگوييم سيّد و سرور و تكيه گاهمان را رها كرديم و در معرض تيرها و شمشيرها و نيزه ها گذاشتيم و طعمة درندگان ساختيم و به خاطرعلاقه به زندگي، گريختيم؟ معاذالله! بلكه باحيات تو زنده ميمانيم و در ركاب تو ميميريم. الا... فرزند پيغمبر، سخن ازجان مگو، جان چيز ناچيز است تو جان هستي، اگر نابود گردي، بي تو جاني نيست چه بي تو، پيروانت را اماني نيست. پس از عباس، سخن ياران ديگر هركدام موجي از صداقت و وفا داشت. آنچه كه فرزندانِ عقيل گفتند، كلام شورانگيز مسلم بن عوسجه و سعيد بن عبداللّه، سخنان حماسي زهيربن قين، وفاداري محمد بن بشير، حتي آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در ركاب عموجان را شيرينتر از عسل دانست، همه و همه جلوه هايي از ايمان سرشار آنان بود. اصحاب امام به خيمه هاي خود رفتند: هم به آماده سازي سلاح خويش براي نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نيايش پرداختند. امّا عباس در اين واپسين شب، مأموريت ويژه اي هم داشت. او چشمِ بيدارِ اردوگاه امام وقهرمان نستوه جبهة حق بود. كار كشيك و نگهباني و حفاظت از خيمه ها بر عهدة او بود. سوار بر اسب، شمشير را حمايل ساخته و نيزهاي در دست،اطراف خيمه ها ميگشت و در اين آخرين شب ميخواست كودكان و زنان، آسوده و بي هراس بخوابند و از تعرّض و تعدّي دشمن در امان باشند. آن شب، دشمنان بيمناك بودند و فرزندان حسين آسوده به خواب رفتند. امّا شب يازدهم كه عباس شهيدشده بود، وضع بر عكس بود و ترس و بيم در دل كودكانِ اهل بيت خانه كرده بود. عباس بن علي در شب عاشورا پيوسته به ياد خدا بود و تا صبح پاسداري ميداد. كسي جرأت نداشت به خيمه هاي اهلبيت نزديك شود. آن شب گذشت، شبي اندوهبار و پرهراس تا فردايي پرحماسه و صبحي خونين طلوع كند، تا شاهد وفاي عباس و حماسه آفريني ياران خالص و خدايي اباعبد الله (ع) باشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:41  توسط نوید
|
بعد از ظهر روز نهم محرّم بود. روز به آخر ميرسيد، امّا به نظر ميرسيد كه جنگ، اجتناب ناپذير است. آفتاب ميرفت تا چهرة خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبي غمگين از افق اشكار شود.
در ميان سپاه كوفه هلهله اي بود كه صداي آن به گوش ياران امام هم ميرسيد. گويا براي حمله آماده ميشدند. آنان به غلط ميپنداشتند كه ميتوانند حسينيان را به سازش و تسليم وا دارند، درحالي كه جبهة حق، سعادت را در شهادت و بهشت را زير ساية شمشيرها ميدانستند:« الجنّةُ تحتگ ظِلال السُّيوفِ». عمرسعد (فرمانده سپاه كوفه) فرمان حمله داد. نيروهاي دشمن آماده شدند، جمعي هم به طرف اردوگاه امام حسين(ع) تاختند. صداي سم اسبهايشان هرچه نزديكتر ميشد. امام كه درون خيمه بود، برادرش «عباس» را مأموريت داد تا از هدف وخواستة آنان كسب اطلاع كند. اين سرور جوانان بهشتي، پارة تن پيامبر و سالار شهيدان عالم به برادرش فرمود: جانم فدايت عباس!سوار شو، برو ببين اينان چه ميگويند، چه ميخواهند، براي چه به اين سو تاخته اند. عباسِ رشيد همراه بيست تن از ياران، بيرون شتافتند و براي گفتگو با مهاجمان به آن سوي رفتند. عباس پيام امام را رساند و هدفشان را جويا شد. آنان گفتند: حسين بن علي يا بايد تسليم شود و سر بر فرمانِ امير كوفه نهد و با يزيد بيعت كند يا آمادة نبرد باشد. عباس با شتاب، عنان كشيد تا حرف آنان را به امام برساند. در اين فاصله برخي از همراهان عباس ازجمله زهيربن قين و حبيب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصيحتشان كردند كه دست از جنگ با حسين بردارند و دامان خود را به ننگ كشتنِ فرزند پيغمبر نيالايند، امّا آنان گوش شنوايي براي اين گونه حرفها نداشتند. امام پاسخ داد: بيعت و سازش كه هرگز، امّا براي جنگ آماده ايم؛ ولي برادرم عباس، برو و اگر بتواني از اينان امشب را مهلت بگير تا فردا صبح، ميخواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسي دوست ميدارم و... مهلت داده شد. يك واحد از سواران عمرسعد، در شمال كاروان حسين(ع) موضع گرفتند و به نوعي محاصره پرداختند، شايد براي آن كه مانع رسيدن نيروهاي امدادي به اردوي امام شوند يا مانع برداشتن آب يا مانع فرار.... سپاه كوفه و فرماندهان آن، با خيالي خام، همچنان اميد داشتندكه فردا شود و حسين بن علي تسليم گردد و او را نزد امير،عبيدالله بن زياد ببرند. عباس، جانِ جدايي ناپذير از حسين بود. در همين ايام، در ديدار شبانة امام حسين(ع) و عمر سعد، كه در محلّي ميان دو اردوگاه انجام گرفت و امام ميكوشيد كه عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همة همراهان فرمود كه بروند؛ تنها عباس و علي اكبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر وغلام خود را در كنار خويش داشت. حضور عباس در كنار امام حسين(ع) در ديدار و مذاكره اي با آن حساسيّت، جايگاه والاي او را نزد امام نشان ميدهد. او دل به امام سپرده وعاشق امام بود. تصوّر جدايي از امام در ذهن او راه نداشت: دل رهاندن ز دست تو مشكل جان فشاندن به پاي تو آسان بندگانيم جان و دل بركف چشم بر حكم و گوش بر فرمان و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:36  توسط نوید
|
صدايي از پشت خيمه هاي امام حسين(ع) به گوش رسيد. صداي ابليس، صداي وسواس خنّاس، صداي «شمر» كه ميگفت: «خواهر زادگانِ ما كجايند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا ميزد. براي آنان امان نامه آورده بود.
يك بار ديگر نيز پيش از اين، دايي اباالفضل از ابن زياد براي او خطّ امان گرفته بود، ولي عباس مؤدّبانه آن را ردّ كرده بود. اين بار شمر براي جدا كردن اباالفضل از جمع ياران امام آمده بود. عباس ابتدا اعتنايي نكرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را ميدانست. امام حسين(ع) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولي جوابش را بده و ببين چه كار دارد. عباس همراه سه برادر ديگرش از خيمه بيرون آمدند. شمر امان نامه اي را كه از ابن زياد، والي كوفه، براي آنان گرفته بود به عباس عرضه كرد و گفت: اگردست از حسين بكشيد و به سوي ما بياييد جانتان در امان خواهد بود. عباس، خشمگين از اين همه گستاخي و پررويي، نگاهي غضب آلود به شمر افكند و بر سرش فرياد كشيد: «نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر «امان» تو! دستت شكسته باد اي بي آزرم پست! آيا از ما ميخواهي كه دست از ياري شريفترين مجاهد راه خدا، حسين پسر فاطمه برداريم و او را تنها گذاريم و طوق اطاعت و فرمانبرداري لعينان و فرومايگان را به گردن افكنيم؟ آيا براي ما امان مي آوري درحالي كه پسر رسول خدا را اماني نيست؟!» در نقل ديگري است كه فرمود: «امان خدا بهتر از امان عبيداللّه است» آن تبهكار سرافكنده و ناكام بازگشت. شمر ميخواست با جذب عباس، ضمن آن كه ضربه اي به سپاه حسين بن علي(ع) ميزند، جبهة كوفه را هم تقويت كند. بي شك، عباس دليرمردي جنگاور بود و مظهر خشم علي(ع)، حضورش در ميان اصحاب سيدالشهدا بسيار با اهميت و ماية قوّت قلب آنان بود. امّا دشمنان حق و پيروان باطل، هميشه نادان وكوردلند. مگرعباس در اين لحظه هاي سرنوشت ساز و در آستانة شهادتي شكوهمند، فرزند فاطمه را تنها ميگذارد و خود را از يك سعادت ابدي محروم ميسازد! شمر به آن سوي رفت، عباس بن علي هم به سوي امام آمد. در اين هنگام «زُهير» به عباس گفت: ميخواهي ماجرايي را برايت نقل كنم و سخني را كه خودم شنيده ام بازگويم؟ عباس گفت: بگو. آنگاه زهير بن قين ماجراي درخواستِ علي(ع) از عقيل را در مورد معرّفي زني از قبيلة شجاعان، كه براي او فرزندي رشيد و شجاع بياورد، بازگو كرد و افزود: پدرت علي، تو را براي چنين روزي ميخواست؛ مبادا امروز از ياري برادر و حمايت برادرانت كوتاهي كني! عباس پاسخ داد: اي زهير، آيا در روزي اين چنين، تو ميخواهي به من روحيه بدهي و تشويقم كني؟ به خدا سوگند، امروز چيزي نشان دهم كه هرگز نديده اي و حماسه اي بيافرينم كه نشنيده اي... من و از حق جدا گشتن، شگفتا به ناحق، هم صدا گشتن، شگفتا من و راه خطا، هيهات هيهات من و ترك وفا، هيهات هيهات
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:23  توسط نوید
|
یاد یک حدیث از پیامبر اکرم(ص) افتادم که فرمودند:
"انا مدینه العلم و علی بابها" هرکس می خواهد وارد یک خانه شود حتما باید از جایی وارد شود و معمولا و قطعا آن جا در است اما برای عشق حسینی باید از دری وارد شد که کرامتش در همه جهان زبانزد است آن کریم کسی نیست جز حضرت ابالفضل عباس(ع).
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:20  توسط نوید
|
"سلام بر عباس،پسر امیر المونین(ع) که با جان خود برادرش را یاری کرد؛آن که از دیروزش رهتوشه برای فردایش گرفت؛آنکه خود را فدای برادرش کرد.نگهدارنده و تلاشگر برای برادر بود و با آبروی خویش؛آن دستانش که بریده شد.لعنت خدا بر قاتلان او یزید بن وقاد و حکیم بن طفیل طائی"
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:6  توسط نوید
|
حجه الاسلام و المسلمین آقای سید محمد باقر گلپایگانی از حجه الاسلام رضوانی نماینده شیراز نقل کردند که:
"من به خواندن صاوات حواجه صیر طوسی مداومت داشتم،شبی حضرت خاتم الانبیا(ص) را در خواب دیدم،فرمود صلموات را بخوان. خواندم،حضرت فرمودند درست نیست.چند مرتبه دیگر خواندم،ولی پس از تمام هریک،باز می فرمودند درست نیست.عرض کردم؛چرا درست نیست؟ فرمودند:بعد از کلمه«الشجاعه الحسینیه»بگویید:«والغیره العباسیه»"
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:54  توسط نوید
|
براي دلاورِ غيوري همچون عباس، دشوارترين مسؤوليت، ماندن براي نوبت آخر است. براي او كه جاني لبريز از ايمان و قلبي سرشار از شور و شهادت طلبي داشت، ماندن تا آخرين لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و ياران و غربت و مظلوميّتِ سيدالشهدا بسيار سنگين بود، امّا تكليفي بود كه بر عهده داشت.
نيروهاي تحت فرمان عباس به شهادت رسيدند. او به عنوان فرمانده بي سپاه چه ميتوانست بكند؟ سردار تنها و بي لشكر، احساس تنهايي و دلتنگي كرد. وقتي ديد كه چه ستاره هاي درخشاني بر زمين كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده اي به خون غلتيده اند و برادرن و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ريگزار تفتيدة كربلا بر خاك آرميده اند، شوق پيوستن به آنان در درونش التهابي عجيب پديد آوردواشتياق زايدالوصفي به شهادت، او را به حضور امام حسين كشيد تا اجازة ميدان و رخصتِ نبرد نهايي را بگيرد. امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائي؛ تو پرچمدار مني». يعني اگر تو به ميدان روي و كشته شوي، پرچم اردوي حسيني فرو خواهد افتاد. او به تنهايي براي امام حسين، مثل يك سپاه بود و حامي امام و مدافع خيمه ها و باز دارندة دشمنان از هجوم به زنان و كودكان. امّا بي تابي عباس براي جهاد و شهادت، بيش از آن بود كه بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت ميدان طلبيد و گفت:از اين منافقان دلم به تنگ آمده است، ميخواهم انتقام خويش را از آنان بستانم. درست است. داغ آن همه شهيد بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه اين شير بيشة شجاعت و نمونة والاي رشادت را نگه داشت. امّا كودكان هم تشنه بودند و صداي العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقايي و آبرساني به خيمه ها را داشت. عباس خود نيز تشنه بود، امّا وقتي نگاهش به بيتابي كودكان امام حسين(ع) و كاروان كربلا ميافتاد و چهره هاي زرد و لبهاي خشكيدة آنان و مشكهاي خالي را ميديد و ناله هاي «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گريان ميشنيد، تشنگي خود را از ياد ميبرد. امام از عباس خواست كه حال كه ميخواهي بروي، پس آبي براي اين كودكان تشنه فراهم كن: يا از دشمن بخواه يا از فرات بياور؛ آنگاه اين تو و اين ميدان و اين نبرد با اين فرومايگان پست. اباالفضل به سوي سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بيمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت: «اي پسر سعد، اينك اين حسين، پسر دختر پيامبر است. ياران و خاندانش را كشتيد. خانواده و فرزندانش تشنه اند. آبي به آنان بدهيد كه عطش، دلهايشان را كباب كرده است و...». سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه اي ميانشان افتاد. برخي دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، امّا از آن ميان «شمر» فرياد زد: اي پسر علي، اگر روي زمين همه آب باشد وسس در اختيار ما، هرگز يك قطره از آن هم به شما نخواهيم داد، مگر آن كه تن به بيعت با يزيد بدهيد. عباس در برابر اين همه فرومايگي و پستي و خبث، چه ميتوانست بگويد يا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغيان و سركشي آنان را به عرض امام رسانيد. در همين حال بود كه صداي كودكان را شنيد: العطش... العطش! آب... آب. عباس ديد كه آنان در آستان هلاكتند، با اين لبان خشكيده و چهره هاي رنگ لاريده و چشمان بي فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، اين چنين؟... سوار بر اسب شد، مشكي به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم دريد و خود را به آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا اين ماية حيات و طراوت را به خيمه هاي بي آب و افسرده و لبهاي خشكيده برساند. سينه اش از عطش ميسوخت. آب سرد و گواراي فرات هم پيش چشمانش موج زنان ميگذشت. دست عباس رفت تا كفي از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند يك احساس انساني، موجي از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت علي(ع) درشب شهادتش و به ياد لبهاي تشنة امام حسين و كودكان عطشان افتاد. بنوشد يا ننوشد؟ اينجا بود كه صحنة آزمون وفا پيش آمده بود و جدالِ عقل و عشق: عقل گفتش تشنه كامي، نوش كن عشق گفتش بحر غيرت جوش كن آب گفتش بر صفاي من نگر قلب گفتش در وفاي من نگر عافيت گفتش كف آبي بنوش عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش تشنگي گفتش تو را سازم هلاك رستگي گفتش كه از مردن چه باك؟ جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالي كه لبهاي حسين از تشنگي خشكيده است؟ هرگز، اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد: «اي نفس، پس از حسين زنده نباشي! اين حسين است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مينوشي؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم دينداري من نيست.» و آب را بر فرات ريخت. به ياد عطش حسين، آب ننوشيد تا خودش نيز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به اين صورت، آموزگار راستين وفا باشد. آب ميخواست ببوسد لبت، امّا هيهات اين سبك مايه، كم از همّت و مقدار تو بود مشك را بر دوش افكند و راه خيمه ها را در پيش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره اي جز نبرد با آنان نداشت. جنگي سخت ميان سقاي كربلا و آن فرومايگان در گرفت. عباس بن علي گوشه اي از شجاعت خويش را نشان داد. هيچ كس به تنهايي جرأت رويارو شدن با او را نداشت، از اينرو به صورت گروهي بر او ميتاختند تا در محاصره اش قرار دهند. او نميخواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشير ميزد و راه ميگشود و پيش مي آمد. رجز ميخواند و آنان را از دور و بر خود ميپراكند. امّا در اين گير و دار، تيغي كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يك دست، بي آن كه روحيهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه ميداد و اين گونه رجز ميخواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دينِ خود حمايت ميكنم و از امام راستيني كه يقيني صادق دارد و فرزند پيامبر پاك و امين است». دستان او در راه شرف و مردانگي قلم شد تا قلم تاريخ، اين فضيلتها را براي او در ساحل رودِ هميشه جاري خوبيها بنگارد. آن دستي كه به حمايت از حق برافراشته شده و به ياري حسين بر خاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگواري ميتراويد و رفته بود تا براي خيمه ها آب بياورد، قطع شد، ولي راه او قطع نشد؛ ايمانش استوار بود و هدفش باقي. عباس سوگند خورده بود كه همواره از«دين» و از«امام» پشتيباني كند، بگذار دست هم فداي آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خيمه گاه و سيراب كردن تشنگان علاقه و همّت داشت، براي حفظ جان خويش انديشه نميكرد. اباالفضل، گاهي نعره ميزد و خروش بر مي آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهي رجز ميخواند. خروشهاي عباس در ميدان نبرد، عصارة همة فريادهاي درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالي كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد.امّا يكي از نيروهاي دشمن به نام حكيم بن طُفيل، كه پشت درخت خرمايي كمين كرده بود، ضربتي بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد و اين گونه رجز خواند: «اي نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيدة خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا اتش دوزخ را به آنان بچشان». از آن پس، تيري هم به مشك خورد و آب مشك، همراه اميد عباس بر خاك ريخت. چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهي است جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهي است به روي اسب، قيامم به روي خاك، سجود اين نماز ره عشق است، از آداب، تهي است تيري بر سينة عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزي آهنين بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه اي بعد،عباس رشيد از فراز اسب برزمين افتاد و در پي ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، درحالي كه 34 سال از عمرش ميگذشت. اين گونه آن حيات نوراني به فرجام خونين شهادت انجاميد وعباس، در كنار آب، پس از جهادي عظيم و نبردي حماسي جان باخت و پيكر خونين و فرق شكافته و دستان بريده اش در ساحل فرات، سندي براي وفاي او شدند. وقتي حسين بن علي(ع) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق درخون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم گسست. پيكر عباس در ميدان جنگ ماند و امام به خيمه ها بازگشت، با يك دنيا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را براي لحظة ديدار با خداوند آماده كند و با اهلبيت خويش، آخرين وداع را داشته باشد. اينك كه از آن همه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي عباس بن علي(ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است. آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهلبيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند. خود از آب ننوشيد و فرات را تشنة لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا ميتوان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟ دستان اباالفضل(ع) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:5  توسط نوید
|
سالها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا ميگذشت. حضرت علي(ع) پس از فاطمه با امامه (دختر زادة پيامبر اكرم) ازدواج كرده بود. امّا با گذشت بيش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل علي(ع) بود.
براي خاندان پيامبر، سرنوشتي شگفت رقم زده شده بود. بني هاشم، در اوج عزّت و بزرگواري، مظلومانه ميزيستند. وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب شناسي وارد بود و قبايل و تيره هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب ميشناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد. پس از مدّتي، عقيل زني از طايفة كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود. عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمة كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانة علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد. گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد. ثمرة ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثة كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبيها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمرة اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود. فاطمة كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است. او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري ميكرد و خود را خدمتكار آنان ميدانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود. ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست ميداشت. وقتي حادثة كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا ميرسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش ميداد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا ميشد و برايش مهمتر بود. عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود. ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود. تولّد عباس، خانة علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت ميديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه خواهد گشت. وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند. آن حضرت، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا ميزد و بر بازوان او بوسه ميزد و اشك ميريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است. با تولّد عبّاس، خانة علي(ع) آميخته اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود. عبّاس در خانة علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت. تربيت خاصّ امام علي(ع) بي شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت. روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم ميكنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد. استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه هاي انساني هم رشيد بود. او ميدانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود. اين حقيقت، موردتوجّه علي(ع) بود، آنگاه كه ميخواست با امّ البنين ازدواج كند. وقتي هم كه حضرت امير در بستر شهادت افتاده بود، اين «راز خون» را به ياد عبّاس آورد و در گوش او زمزمه كرد. شب 21 رمضان سال 41 هجري بود. علي(ع) در آخرين ساعات عمر خويش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و به اين نوجوان دلسوخته، كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علي بود، فرمود: پسرم، به زودي در روز عاشورا، چشمانم به وسيلة تو روشن ميگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعة فرات وارد شدي، مبادا آب بنوشي در حالي كه برادرت حسين(ع) تشنه است. اين نخستين درس عاشورا بود كه در شب شهادت علي(ع) آموخت و تا عاشورا پيوسته در گوش داشت. شايد در همان لحظات آخر عمر علي(ع) كه فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آينده بودند، حضرت به فراخور هر يك، توصيه هايي داشته است. بعيد نيست كه دست عبّاس را در دست حسين(ع) گذاشته باشد و عبّاس را سفارش كرده باشد كه: عباسم، جان تو و جان حسينم در كربلا! مبادا از او جدا شوي و تنهايش گذاري! عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و عنايتهاي ويژة علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به خانة او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت و پيوسته به خانة او رفت و آمد ميكرد و شريك غمهايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايستة او در نظر اهلبيت بود
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 4:16  توسط نوید
|
قمر بنی هاسم دارای اوصاف و سجایای اخلاقی و ملکوتی فراوانی می باشد که به برخی از آنها اشاره می گردد: ۱-قمر بنی هاشم: «و کان العباس رجلا و سیما جمیلا یرکب افرس و رجلاه تخطان فی الارض و کان یقال له قمر بنی هشام و کان لوا الحسین(ع) معه»او فردی خوش سیما،خوش صورت و خوش قیافه و زیبا بود و هرگاه سوار بر مرکب می گشت به جهت قد رشیدش پاهایش به روی زمین کشیده می شد و به او ماه بنی هاشم می گفتند و در روز عاشورا پرچم حسین(ع) با او بود. ۲-صاحب اللوا: امام حسین(ع) در روز عاشورا به او فرمود:«یا اخی انت صاحب لوائی»برادرم تو صاحب پرچم منی. ۳-باب الحوائج: در اثر کثرت بروز کرامات و ادای حاجات متوسلان و نیاز نیازمندان در عرف عامه در افواه و اقوال مردم به این لقب مشهور گردیده است. ۴-طیار: یعنی پرواز کننده در فضای عالم قدس و در درجات عالیه بهشت،همانند آنکه جعفر طیار پرواز می نماید. ۵-السقا سیراب کننده و آب خورنده چون آن بزرگوار در ایامی که آب به روی اهل بیت امام حسین(ع)بسته شده بود او بود که بر آنان آب آورد و اهل امامت همواره از او انتظار آب داشتند ۶-العبد الصالح: بنده صالح و شایسته خداوند چون در زیارتنامه ای که در مورد آن جناب نقل شده آمده است«اسلام علی العبد الصالح المطیع الله و لرسوله.» در کتب مقاتل بیش از ۱۷ منصب و لقب بر آن حضرت نوشتند همانند بطل العلقمی،اباالقربه،علمدار حسین،سپهسالار،ابوفاضل
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 16:57  توسط نوید
|
|